تبليغاتX
ا َب جَ د
در نوشتن به حروف ابجد، هر حرفی برای خود حسابی دارد، پس حرف حساب بنویسیم!

        

 

چگونه باید بین علم و عمل جمع کرد؟ چه راهی می‌توان جست که در پایبندی به آنچه می‌دانیم توفیق یابیم و علاوه بر افق مطالعات دینی، به تزکیة روحی و رشد معنوی دست پیدا کنیم؟ چطور می‌توان خود را از  ذهنیت‌گرایی محض و برکناری از ساحت عینی جامعه دور نگاه داشت؟ ما در علوم اسلامی به تصورات دینی و یا تصدیقات نظری دست پیدا می‌کنیم اما چگونه به تصدیق عملی ـ که ایمان نامیده می‌شود ـ نائل آییم؟ پاسخ به این پرسش‌ها و دغدغه‌‌های اختصاصی طلبگی، تلاشی است برای رهایی از نفاق و بی‌عملی و دوری از ذهنیت‌زدگی و بی‌مسئولیتی که به ترتیب از آفات روشنفکری و تحجر به شمار می‌آیند. این موضوع را به بحث می‌گذارم تا پیش از همه، خود از آن بهره ببرم و بیاموزم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:11  توسط سردبیر  | 

چرا برخی کارهایشان نصف و نیمه رها می گردد .

علت این بی برکتی را در کجا میتوان جستجو کرد.

درباره این کلمات در جمله کوتاه نظر دهید.

تقارن                مقارن               دور                دوره               فقیه

فقه              هفت نفر              جنبش              علمی             گنده اندیشی

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 15:43  توسط سید مصطفی حسنی  | 

بعد از اسلام و در آغاز آن آثاری از مناره ها را نمی توان یافت مناره ها بعدها به مساجد اسلامی اضافه می شود مسئله نقش های درون مساجد ما و نقش های قالی های ما این ها تمام با جهان نباتی مربوط است. جانور و نبات ـ بیشتر نبات ـ در مساجد ماست. و این وابستگی ما را به مسئله نبات و برکت نباتی را می رساند . در کلیساهای اروپا مثلا در رم تمام تصاویر توراتی است. در آنجا مسئله برکت بخشی این اندازه اهمیت ندارد آنجا باران فراوان است بر دیوارها تمام تصاویر و نقاشی داستانها و افسانه های دینی و روایات دینی را نقش زده اند اما در ایران هر جا یک نقش می بینید نقش گیاه و جانور است مثلا در قالی های ما و شما باغ های سلطنتی و شهرهای قدیمی معمولا هفت حصار دارد. وسط قالی که ترنج نام دارد نماد دریاچه هایی است که در این باغهاست. آبگیر هایی است که در این باغها ساختند. نقوش قالی از دوره هخامنشی بازمانده است. با نقش جانوری و گیاهی . هر چند در پیرامون مان خشکی می بینیم در خانه هایمان روی قالی آرامش به خودمان می دهیم ...
برگرفته از کتاب (از اسطوره تا تاریخ) مصاحبه با مهرداد بهار
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 15:15  توسط محمد صادقیان  | 

ايرانيان تحقير شدند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:58  توسط علی الهی خراسانی  | 

ایضاحاً معروض می دارد که: پُست اخیر حقیر، با عنوان «بهمن؛ اما نه پنجاه و هفتی»  مورد سانسور شدید مدیر وقت! قرار گرفت. مِن بعد، هرگز نخواهم نگاشت؛ اِلا این که پُستم آزاد شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 18:4  توسط مهدی قاسمی  | 

حاشیه منبرهای قدسی از اصل موضوع بیشتر موج ایجاد کرد. البته چیز خیلی مهمی نبود اما اتفاقی که افتاد اتفاقی بود که صد تا عاقل هم به سختی می توانستند درستش کنند. آخر هم قضیه با ریش سفیدی حل شد. یکی دست به یقه شده بود دیگری داشت صدایش را صاف می کرد تا شعر کجائید ای شهیدان خدایی را بخواند چون فکر می کرد الان است که کتک بخورد. آن دیگری دفاع می کرد. خطیب هم که بی خیال حرف خودش را می زد و دیگران سر در گم که به حرف خطیب گوش کنند یا معرکه سیاه بازی پشت سرشان را نگاه کنند. صحنه دیدنی شده بود. به خصوص که در ایام صفر این اتفاق می افتاد و طرفی که وسط معرکه بود شاید جو گیر این حال و هوا خودش را وسط صحنه کربلا می دید که یکه و تنها باید از پرچم خود دفاع می کرد. خلاصه آن جا کش و واکشی بود دیدنی. یکی می گفت به پرده من چکار داری بی حیا دیگری می گفت برو بیرون و الا پرده ات را پاره می کنم. خلاصه حسابی حرکاتی خلاف عفت عمومی صورت گرفت و دیگران هم که ناظر این صحنه شرم آور بودند استغفار می کردند. خلاصه جریان (با سانسور) این شد که طرفین دعوا برای حفظ حیا و عفت عمومی با رضایت کامل از یکدیگر جدا شدند. همسایه های این دعوا هم که خواب بعد از نهارشان در سالن خراب شده بود دوباره با خیال راحت خوابیدند و قصه به پایان رسید.<BR>گفتیم تمام شد اما ظاهرا قمه کشی ها هنوز ادامه داشت. یکی برای همیشه طرف مقابلش را از وب لاگش تا ابدالدهر حذف کرد و این بدبخت ماند که حالا چه کار کند. دیگری فریاد می زد ای چماق به دست های مزدور اجنبی تکلیف نشناس حیف که چماقم را وسط معرکه گم کردم والا جواب بی منطقیتان را با برهان قاطع جواب می دادم. <BR>خودمانیم این وسط وب برخی هم بعد از مدتها احساس کمبود توجه حسابی از بی توجهی خارج شد و چند تا کامنت برایش به ارمغان آورد. خلاصه هنوز این قصه ادامه دارد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 14:16  توسط محمد صادقیان  | 

اگر در حق مظلومان ظلمی صورت بگیرد و ما به نظاره گری اکتفا کنیم معنایش چیست؟

یکی از سه حالت را باید انتخاب کرد: 

 مانند حضرت زینب (س)به رسوا کردن ظالم بپردازیم

مانند امام حسین (ع) به نصیحت ظالم و قیام بر علیه اش طاعت الهی کنیم

یزیدی وار بر حق بتازییم یا بر ظلم او سکوت اختیار کنیم که در هر دو حالت از سپاه یزید

می باشیم.

دوستان عزیز آنچه  در اطراف رخ می دهد را چگونه ارزیابی می کنید ؟

آنچه هر روز خدا با آن سر و کار دارید چگونه است؟

آیا تمام آن در مسیر حقیقت قرار دارد ؟

اگر نیست  در چه جایی باید نقد یا بهتر بگویم مطرح شود؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 14:36  توسط سید مصطفی حسنی  | 

(برای سردار قهاری و شهیدان رهسپار آفاق معنوی کردستان،در هفتمین روز عروج)

امروز لفظ پاک "حزب الله"
                                گویا که در قاموس "روشنفکر" این قوم،
                                          دشنام سختی است!

اما،
    من خوب یادم هست
روزی که "روشنفکر"
در کافه های شهر پر آشوب
                        دور از هیاهوها
                                عرق می خورد
با جانفشانیهای جانبازان "حزب الله"
                                   تاریخ این ملت
                                                ورق می خورد!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:4  توسط بهمن دهستانی  | 

مراسم قمه زنی آن مقدار که به مراسم انسان قربانی نزدیک است به مراسم عزاداری شیعه نزدیک نمی باشددر یونان قربانی انسان در پیشگاه خدایان امری عادی و معمول در میان حاکمان و سرداران یونانی بود. چنانکه رهبر سپاهیان تروا دختر خویش را قربانی کرد. در آن جا رسم چنین بود که در هنگام قحطی و خشکسالی یا شیوع بیماریهای خطرناک یکی از بینوایان شهر را جامه مقدس می پوشاندند و از بیت المال اطعام می کردند و سپس او را با شاخه های مقدس می آراستند و او را از بالای صخره ای بلند به زیر می افکندند اما با گذشت زمان موضوع قربانی ساختن آدمیان محدود تر گشت و تنها مجرمان محکوم به مرگ را قربانی می کردند اما از قرن چهارم پیش از میلاد کم کم رسم قربانی ساختن انسانها در پای خدایان به قربانی کردن حیوانات تبدیل شد .قربانی کردن حیوان به جای انسان از گامهای بلند تمدن انسان است.در این میان داستان ابراهیم پیامبر (ع) و ذبح اسماعیل و جایگزینی آن با گوسفند می تواند بیانی تمثیلی از تغییر این رسم و برداشتن این گام در تمدن انسانی به حساب آید

در دین یهود علاوه بر قربانیهای حیوانی و محصولات زمینی از قربانی انسانی نیز نشانه هایی وجود دارد که نشانگر آن است که تا ظهور مسیحیت قربانی فرزندان از برای خشنودی خداوند امری مرسوم و متداول بوده است . قربانی فرزند اول از شعائر بسیار قدیم یهودیان است که به شهادت کتاب مقدس در میان بنی اسرائیل مرسوم بوده است. در هیچ جای تورات به مراسم مخفی و پنهانی قربانی آدمیان اشاره نگردیده بلکه پیوسته از آ ن به عنوان یک شعار عادی و معمولی یاد کرده است.

در داستان قربانی شدن حضرت عبدالله پدر بزرگوار پیامبر اکرم ( ص) نیز ما ردپای همین رسم را می بینیم که این قربانی با تعدادی شتر معاوضه گردید.

حضرت مسیح هم در تاریخ مسیحیت به عنوان قربانی خداوند به منظور آمرزش گناه اولیه انسان معرفی شده است. این نیز خود بیانی دیگر از اسطوره قربانی در تاریخ تمدن بشر است.

امام حسین (ع) هم در برخی داستان سرایی ها به همین شکل معرفی می شود یعنی قربانی برای آمرزش انسانها و امکان شفاعت در روز قیامت . گویی که اگر امام حسین (ع) در راه خدا کشته نمی شد نمی توانست شفاعت زیادی انجام دهد. چنین تصویری از امام حسین (ع) تصویری مسیح واره از این امام همام است که به دنیا آمده تا بار گناه امت را بر دوش کشیده و با فداکردن خود نه نجات دهند دین جدش از انحراف که شفاعت کنند خاطیان در روز حشر باشد.

(کتابهای : اسطوره قربانی/سفر خروج باب ۲۲ و ۱۳/ تحقیقی در دین یهود )

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:29  توسط محمد صادقیان  | 

۱.محسن مخملباف می گفت:خیلی از بچه کمونیست ها ،قبل از انقلاب، تو زندانهای ساواک با کتابای "ماکسیم گورکی" کمونیست شده و گیر افتاده بودند.الفبای ماتریالیسم دیالکتیک رو هم بلد نبودند.(تبصره برای دوستان ابجدی:گورکی ،نویسنده شهیر روسی،صاحب رمان معروف مادر!از چپهای ادبیات داستانی جهان)
۲.شهلا شرکت می گفت:چون تو "زن روز" در موسسه کیهان،سر خورده شدیم و از تنگ نظری بعضی متولیان به ستوه آمدیم،رفتیم مجله زنان رو زدیم و فمنیست شدیم.
۳.حجاریان می گفت:چون می خواستیم داد و بیدادی در حوزه فرهنگ و سیاست راه بیاندازیم از کیهان فرهنگی زدیم بیرون رفتیم تو کیان.
۴.گنجی،اکبر، می گفت چون یک چیزایی به مدد استادم سروش فهمیده بودم و می خواستم همانها را بگویم رفتم "راه نو" را راه انداختم.
۵.آیدا سرکیسیان،همسر احمد شاملو می گفت:چون از شلوغی و بلوای تهران که مرکز سیاست و سیاست زدگی بود بیزار بودیم ،رفتیم ویلایی، در خارج از شهر.شاملو شعر می گفت و کبوتری دانه می داد و کتاب کوچه را می نوشت.آخر سر هم پیپی دود می کرد و از غصه هایش درباره نسل امروز ایران برایم سخن می گفت.
۶.یکی از دوستان مشهدی عضو نهضت آزادی می گفت:چون روز عاشورا یه مذهبی به صورت تراشیدم گیر داد تصمیم گرفتم در زندگی، فرهنگ و عزت ایران و ایرانی را آباد کنم.
۷.حسن تقی زاده چون یک بار به فرنگ رفت، بعد از بازگشت گفت:از نوک پا تا فرق سر باید فرنگی شویم.
۸.یه دوست دانشگاهی اهل فلسفه غرب می گفت :یه روز به اتفاق یکی از دختران هم دوره بعد از شب شعر دانشکده رفتیم نوشیدنی بخوریم.یک خانم چادری از گشتهای بسیج آمد و ما را با خود برد.چهار سال هر وقت من را می دید می گفت:حقوق زنان،خصوصا دختران.
۹.یکی از رفقای طلبه اهل مداد و خودکار همیشه می گفت :از بچگی دوست داشتم سوار هواپیما بشم.یه کنفرانسی تو اصفهان بود.به زور مقاله ای نوشت.یه بلیت براش فرستادن.رفت و شد اهل قلم.
۱۰.رامین جهانبگلو می گفت:همیشه می خواستم مدرن و شیک زندگی کنیم.خودم و هر ایرانی.از کودکی .دیدم کنفرانسی در شمال آمریکاست.بلیت هم آمده است.درباره ایران و ایرانی در عصر مدرن و این جور چیزها.دبیر همایش از افسران باز نشسته سی.آی.ای بود.رفتم.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:10  توسط بهمن دهستانی  | 

ماه محرم، (و ناب ترین فرصت وعظ و خطابه) رو به پایان است و اما خطابۀ دینی همچنان در آغاز. دُرُست نمی‌دانم مسئولیت و مدیریت عرشۀ ارشاد بر دوش کیست و آیا اصلاً ناخدایی! دارد یا نه؟ اما روی سخنم، تکیه زنان بر سکوی ارشاد؛ یعنی روحانیت است:

الف) جامعۀ نو در ایران، در امر رسانه به راههای تازه و دگری غیر از منبر و نصایح پدربزرگانه کارشناسان تلویزیون نیز خوگر شده است. بنابر این، در کارزار هجمۀ کانال ها (برخی شبکه‌های ماهواره‌ای)و چاله‌ها(برخی سایت‌ها) خطبا باید سوادِ کافی در سایر حوزه‌های علوم دینی (تاریخ، تفسیر، علوم اجتماعی و مخصوصاً مباحث تربیتی و...)نیز داشته باشند، تا سیراب و جذّاب بنوشانند.صراط مستقیم و قرائتِ کارشناس!!

باء) خطابۀ دینی باید مخاطب خاص را نیز دریابد.

جیم) برخی واعظان، فیلسوف حیرت اند و در مهم جلوه دادن بحث مورد نظر، مهّار! اصلَن، مخاطب را سر جاش به اصطلاح، میخکوب می‌کنند. اگر ارتباط بحث، و جایگاه و سهمِ آن در اعتقادات یا اخلاقیات روشن نشود، فایده بردار نیست. بالاخره این هیجان صاعد شونده از پای منبر، نباید به دریای شعور / آگاهی، تَن شُویاند؟

دال) نمی دانم چه سیستمی حاکم است، بین ایندو:

 آنکه می‌داند و سیراب است، همیشه بدور از پلکان منبر، و این مهم،

و از آن طرف، آنکه با گذران چند درس در دوره‌های اجباریِ ارگانی(سازمان تبلیغات و دفتر تبلیغات) رفتن از بالای منبر را بَلَد است و صاحب پرونده‌ای در این زمینه هم هست، همیشه منبر رونده و پا در رکاب! 

 وضعیت منابر موجود، نابسامان پیموده می شود. زمان می گذرد و تحفۀ محافل مذهبی: عَلم، زنجیر، بدن برهنه و نگاه دختران، و آخر: چای، شربت، شله و حلوا دُرُست در روزی که تشنگی و گشنگی مستحب است و اهل بیتِ حسین، چنینند و به ما چنان می نگرند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:49  توسط مهدی قاسمی  | 

برادر علیرضا مازاریان گفت:وبلاگ عرصه بد فهمی است.خصوصا با این نثرخودمانی و محتوای عوامانه ما.بد نگفت.گفت:" مثلا بگو ،یک رفیقی داشتم که می گفت:مگر ما آدم نیستیم که از مواهب دنیا..." تا بچه ها بد نفهمن!!!به هر روی به بعد از این آمد و شد ها به توان قلمم در روایت گری و داستان پردازی بیشتر واقفم.خوشحالم.........................................................................................
مگر ما آدم نیستیم که از مواهب دنیا بی بهره باشیم.چه گناهی کرده ایم،طلبه شدیم.همه چی برای بقیه حلال و برای ما حرام!مگر ما زن و بچه نداریم ؟ چرا باید بانوی ما از خوردن پیتزا در دالیا یا ویونا محروم باشه.چرا و من بانو نتوانیم در بازار قسطنطنیه قدم بزنیم.مگر پوشیدن پوشاک سوواری یا هاکوپیان برای من و خانواده ام جرم است.چرا همه می خواهند ما را با نام اخلاق و آداب و شرع و زی طلبگی محصور کنند.
یک من ریش چه فضیلتی است؟ آقا چون خانمم کمی رویش را باز گرفته کلی حرف تو حوزه برام درآوردند.این ها یک طرف.هفت ،هشت سال است دایم ما را می کوبند.یک مشت احمق.
کتابهای شریعتی را با روزنامه جلد می کردیم،کسی نبیند.یک عکس تو آمفی تاتر دانشکده ادبیات با جلایی پور گرفتیم.مصیبتی شد.یک شب ریختند تو حجره،نوار گروه آریان رو پیدا کردند.تا دادگاه ویژه رفتیم.اصلا اینها وقتی می بینند یکی کتاب می خواند،بهتر می فهمد، میخواهد سری درآورد،تاب نمی آورند.
یک شب،این کتاب مهرانگیز کار رو تو کتابخانه خوندم.اسمش یادم نیست.درباره زنان محروم جنوب.فکر کنم خوزستان.از بس درباره ستم به زنها غصم شد ،زدم بیرون یک سیگار روشن کردم.پیاده زیر بارون.یه هو دیدم چهارراه دکترا جلو کتابفروشی امامم.رفتم تو.گفتم با همین کتابها کمی خودم رو تسکین بدم.یکی را برداشتم.از ملکیان.از آن جا شروع شد.از آنجا نوشیدم.هوای تازه را دیدم.ساعت ۳ بعد از نیمه شب هنوز با ملکیان و کتابش همراه بودم...

معنویت و عقلانیت یکی از دهها عنوانی است که پروسه روشنفکری در ایران بر خود نهاده است.در پی آن پروژه تعریف می کند،بعد خروجیش می شود آرزو و حاصل عمر یک آدم.و دان برای یک مشت مرغ و جوجه به امید چند تخم.جالب است گره کور ذهن یک آدم زنجیر دریده می شود مشکل اساسی و مانع توسعه جامعه ایرانی.و چون گره گشوده گردد داروی درمان.حداقل تحصیلکردگان.ده میلیون نفر.

تبصره:اهل نقد علمی نیستم.چون علمی و آکادمیک نیستیم.آن کسی را هم که نقد می کنیم علمی نیست.حالا چون پالتو می پوشد و عینک در چشم جابجا می کند و ماهها به علت تفلسف با اطرافیان سخن نگفته علمی و آکادمیک است.چه معیارهای جهان شمولی.اما ارکان این حرکت و آن پروژه:

۱.معنویت:استامینوفن مسکنی است که بعد از پایان دوران صنعتی و همزمان با آغاز عصر فرا صنعتی باید به کمک جهان بیاید.همچنین بعد از پایان یک روز کاری سخت در ادارات این دوره ،زمونه.
۲.عقلانیت:یک عینک ته استکانی با فریم کائوچویی ضخیم است که دنیا از پشت آن قشنگ است اما انسان و اخرت را تار نشان می دهد.
۳.حماقت:ماهیت و بن مایه موارد اول و دوم است.بهترین چاشنی مائده های زمینی و زیر زمینی و کتابخانه ای.به هر رنگی نیز قابل تغییر و در هر جایی قابل نصب است.(تعبیه گردد)
این است ما حصل پروژه معنویت ، عقلانیت و حماقت در ایران امروز.این سومی در دو تای اول مستتر است.فتامل.
.................................................................................
پی نوشت:حمق در اینجا به معنای کوته نگری و سطحی اندیشی است.نه خنگ بودن.اگر خنگ بود که زبان خارجه را به تنهایی و بدون استاد و کلاس فرا نمی گرفت.کاش شرح لمعه را هم این طور خوب می خواند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 14:35  توسط بهمن دهستانی  | 

عشاء ربانی- مسیحیت

کانی بالیسم یا رسم آدم خواری از رسوم مذهبی برخی اقوام بدوی افریقا آمریکای جنوبی استرالیا و دیگر مناطق زمین است که در آن انسان قربانی شده درپای خدایان تکه تکه شده و قطعه ای از گوشت تن او به عنوان تبرک و تقدس خورده می شد زیرا معتقد بودند که با این عمل برکت و تقدس آن قربانی که برخی او را نماینده خدایان بر روی زمین می دانستند به جسم آنان منتقل می گردد. نظیر چنین باوری در مسیحیت تا این عصر و روزگار نیز بر جای مانده و به نام " اوکاریست" یا عشاء ربانی یا شام آخر نامیده می شود. بدون شکدر ادوار گذشته میان مردمان فلسطین که عیسویت از آنجا پدید آمده است مراسم صریح آدمخواری وجود داشته است که به مرور زمان به شکل رمز و کنایه در قالب شعار تجلی کرده است. اما مبنای این رسم در مسیحیت چنان است که عقیده دارند عیسی مسیح به خاطر رستگاری و سعادت مردم بارگناه آنان را به دوش گرفته و با رنج و مشقت این دنیا را ترک گفت و ضمن مراسمی خون و جسد مسیح به یکدیگر ملحق گشت و به همین جهت مسیحیان مراسمی بر پا می کنند که ضمن آن نان مقدس و شراب انگور می نوشند. چون معتقدند که نان نشانی از جسم مسیح و شراب در شمار خون اوست و چون از نان و شراب بخورند و بنوشند خون و گوشت مسیح خداوندگار در بدنشان وارد شده و همسان او پاک و طاهر گشته و از خون و گوشت خدایی در بدنشان داخل شده همه آنان خداگونه می گردند.

برگرفته از(کتاب اسطوره قربانی- علی اصغر مصطفوی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:35  توسط محمد صادقیان  | 

بی شک تاکسی یکی از مظاهر و لوازم تمدن شهری در این روزگاران است به اضافه مشتقاتش مانند مترو و ...
امروزه تاکسی یکی از بهترین بسترهای مطالعه اخلاق و روحیات مردمان شهر است.نگاهی به آمارهای مسافرتهای درون شهری و میزان ساعات مصروف برای آن موید این مطلب است.

این اصطلاح دهه زجر هم مال یکی از خرده شهروندان جامعه میلیونی فرهنگ ایران است.در تاکسی گفت .به مناسبت دهه مبارک فجر.نمی خواهم این واژه را ترویج کنم که مناسب نیست اما می خواهم بگویم هر گاه بیکار شدید فقط تلویزیون را روشن کرده و برنامه های دهه فجرش را ارزیابی کنید.آنگاه اذعان خواهید کرد که بهترین روش برای ایجاد انزجار نسبت به انقلاب و امام در جوانان چیست؟همین راهی که ضرغامی و همکارانش در رسانه ضد ملی خود پی گرفته اند.
بی گمان خود ایشان هم از این که در این دهه باید این گونه باشند و به زور آن را گرامی بدارند در زجرند.اگر شوقی بود طراوتی دیگر را نظاره گر بودیم.آیا این انقلاب در همین ها که پخش می کنند خلاصه است.این ها که ته کشیده است و جوابگو نیست .همه هم می دانند.پس چگونه می خواهیم این را تا قیام مهدی نگاه داریم .که چون هر نسلی آمد برایش الهام بخش و نشاط آفرین باشد.

مهم این است که ضرغامی و همکاران به قیام مهدی و نسلهای بعدی فعلا کاری ندارند.اصلا مهم نیست که سه نسل، تنها با یک محتوا، با یک فرم و قالب ،با امام و شهدا آشنا می شود و ادامه می دهند.حالا تو بگو دو نسل!مگر فرقی میکند.
الان چیزی که مهم است بازتاب راهپیمایی ۲۲ بهمن در رسانه های خارجی است.خصوصا نگاه کریستین امانپور.  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 20:48  توسط بهمن دهستانی  | 

 

در فرهنگ مردم جوامع سنتی معمولا تاریخ با افسانه درمی آمیزد و رویدادهای تاریخی به صورت نمونه های ازلی و روایتهای اسطوره ای در می آید. بینش مردم عامه عموما بینش فرا تاریخی است و با منطقی اسطوره ای به تاریخ می نگرد و وقایع و شخصیتها و قهرمانان تاریخی را می سازد و ارزیابی می کند. در فرهنگ سنتی ایران نیز بسیاری از رویدادهای تاریخی - مذهبی باروایتهای اساطیری درآمیخته است و قهرمانان تاریخی شخصیت و جلوه ای اسطوره ای گرفته اند و به نمونه های ازلی و مثالی نزدیک شده اند مانند آنچه درحیدر نامه ، خاوران نامه ، امیر حمزه نامه در مورد ائمه اطهار آمده است. شیعیان ایران در نمایش حمل تابوتهای تمثیلی شهیدان ، خاطرات مصایب قهرمانان و شخصیتهای مذهبی و روحانی فرهنگ دینی و راز مرگ و تجدید حیات آنان را باز سازی می کنند و در این نمایشواره های مذهبی، وقایع قدسی روزگاران گذشته و آیینهای نیاکانی و یادمانهای قهرمانان برجسته دینی را گویی که درزمان کنونی روی داده است در زندگی روزانه شان احیاء می کنند. به نظر میرچا الیاده ، نمایش و تکرار واقعه ای قدسی که درزمان گذشته روی داده ، تحقق بخشیدن به حضور دوباره آن واقعه در زمان کنونی است.

اگر به آیین تابوت گردانی شیعیان ایران در دسته های عزادار در ایام سوگواری بنگریم ، نشانه هایی از آمیختگی آیینها ی فر هنگی دو قوم کهن ایرانی و بنی اسرائیل را با مجموعه ای از آداب و رسوم مذهبی شیعی در آن مشاهده کنیم. درمیان بنی اسرائیل تابوتی وجودداشت که در نزد آنان بسیار مقدس بود و در آن الواح تورات ، عصای موسی ، عمامه هارون و برخی دیگر از یادگارهای موسی و هارون وجود داشت. این تابوت درمیان بنی اسرائیل مظهر قدرت خداوندی بود از اینرو درسختیها و جنگها از او مدد می گرفتند و با گرداندن او یا به همراه بردنش در جنگ فتح و پیروزی یا سکینه و آرامش می یافتند. ایرانیان کهن نیز تابوتی مقدس را به عنوان تابوت سیاوش می آراستند و با گرداندن آن به عزاداری می پرداختند و بدین صورت طلب رحمت می کردند . گرداندن تابوت شهادت در رسته های عزا، که به مثابه لشکریان رزمنده شهیدان اند ، حضور تمثیلی قدرت الهی را در جمع عزاداران و پیروزی سپاه حق بر باطل و حدیث قدسی شهادت و حیات جاودانه شهیدان رامتجلی می کند. تزیین تابوتها و عماریها نیز با جنگ افزارهایی مانند شمشیر وسپر و کلاه خود، که نمادی از مفاهیم قدرت و مقاومت و پیروزی اند و آینه که مظهر و نماد نور است ، قدرت رازگونه مفوض به شهیدان را در عرصه زندگی این جهانی می نمایانند.

برگرفته از (مقاله تابوت گردانی - مجله نشر دانش)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:42  توسط محمد صادقیان  | 

عزاداری در ایران به شکل دستجات و مراسم خاص پیشینه باستانی دارد. در این پیشینه ما سوگ سیاوش را داریم که خدای سبزینه بوده است . این خدا در تابستان یا پائیز می میرد و این امر موجب عدم رویش گیاه در دو فصل زمستان و پائیز می شود اما در فصل بهار بار دیگر سیاوش زنده می شود و به دنبال آن گیاه نیز رشد می کند. به همین دلیل مردم در ایران باستان قبل از بهار بر مرگ سیاوش به شکل دستجات بزرگ عزاداری می کردند و می گریستند و بر گریستن نیز تأکید بسیار داشته اند. و در این میان گریه زنان از امتیاز بیشتری برخوردار بوده است. دلیل این عزاداری و گریستن جلب نظر ایزد بانوی باران و برکت بوده است تا او نیز بر سوگ سیاوش یا سوگ عدم رویش گیاه بگرید تا با گریه او باران و برکت بر زمین نازل شود. زیرا تنها عامل زنده شدن سیاوش همین گریه ایزد بانوی برکت بوده است که با گریستن او سیاوش و به دنبال او سبزینه رشد می کرده است. این مراسم گریستن به جهت نزول باران تا اواخر خرداد ادامه داشته است اما پس از آن قطع می شده زیرا بارش پس از این زمان موجب ضایع شدن محصول می گشته است. لذا می توان چنین نتیجه گرفت که فرهنگ عزاداری و گریستن در ایران باستان عملی عبادی در راستای جلب برکت و زنده کردن مردگان اسطوره ای که آن هم به نوعی جلب برکت است بوده از این روست که این مراسم همچنان در سوگ مردگان به شکل مفصل اجرا می شوداگر چه آن مفهوم زنده سازی دیگر از این مراسم رخت بر بسته است. ( ادامه دارد...)

برگرفته از کتاب (ز اسطوره تا تاریخ ـ دکتر مهرداد بهار )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 13:53  توسط محمد صادقیان  | 

    

نظر و احساستان را درباره تصویر بالا بنویسید...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 19:24  توسط سردبیر  | 

براي اداره زندگي خود و اطرافيان مان، دو شيوه را مي توان پي گرفت؛ يكي اينكه به دنبال فراهم آوردن شرايطي بي خطر و مهيا نمودن ِ ابزار ِ آسايش ِ تَن و نفس خويش و خويشان (دو لقمه نان) باشيم؛ يعني براي زندگي خود طرحي نداشته باشيم كه در اين صورت در طرح ِ زندگي ِ بقيه مي افتيم و از بستر ِ فراهم شده توسط بقيه (كه براي رسيدن به طرحشان فراهم كرده اند) همانند زالو ارتزاق ميكنيم؛ كه اين همان حيات موهوم است؛ و ديگر آنكه هدفي و طرحي براي زندگي ريخته كه اين هدف ، هماهنگ با  فلسفه زيستن و سبب آفرينش ِ آدميان بوده و سپس متناسب با آن هدف به فراهم آوردن زمينه هاي حركت به سوي آن هدف و طرح بپردازيم و در اين راستا به اداره امور خانواده خويش، اعم از كسبِ معيشت و در ادامه بالا بردن سطح آن و نيز برقراري ارتباطات مناسب با اين طرح با اطرافيان خويش و .... مشغول شويم كه اين، مقدمه حيات مسلم است.

انتخاب يكي از اين دو شيوه در سطح كلان مثلا اداره يك كشور، اجتناب ناپذير است؛

1.   گاهي اوقات مردم كساني را براي اداره كشور انتخاب مي كنند تا ساختار ِ فيزيكي ِ زندگي شان (ابعاد مادي حيات انسان) بدون دردسر ترميم شود و از رفاهي بي درد برخوردار شوند؛ اين انگيزه ها، مي طلبد كه مديران ِ منتخب آن كشور براي انتخاب ِ طرح و هدفي كه اين انگيزه ها را تامين كند به طرح هاي گروه هاي قدرتمند تر متوسل شوند تا هم قدرت و رفاه ِ آنان را به جامعه خويش تزريق كنند و هم زحمت ِ فكر كردن را به خود ندهند( زيرا ابزار ِ حركت به سوي آن طرح قبلا توسط ِ آن گروه هاي قدرتمند تهيه شده است) . هم آن گروه هاي قدرتمند، متعرض آنها نشده بلكه حامي آنها باشند.

2.   ولي گاهي اوقات مردم به خاطر طرح ها و هدف هايي، كساني را براي اداره امور خويش برمي گزينند كه البته براي رسيدن به آن طرح ها و هدفها، برنامه اي را به مردم معرفي كرده اند؛ يعني مردم به هدف و راهكارها و اصول و راهبردهاي دسترسي به آن هدف رأي مي دهند نه به « دادن 50 هزار تومان هر ماه» و يا « آوردن پول نفت سر سفره مردم» .در اين صورت مردم انتخابي را براي رسيدن به حيات مسلم انجام مي دهندكه البته در راه رسيدن به آن طرح و هدف و فراهم نمودن آن زمينه ها و راهبردها و راهكارها و ...  از لذتِ برخورداري از زندگي اي بي درد گذشته كه حتي از جان مايه مي گذارند (همانند شهداي انقلاب و شهداي هشت سال جنگ). اين استراتژي  كه توسط مردم طراحي شده و مردم صاحبان آن هستند مي طلبد كه در مواقع ضروري، فقط در راهبردها و راهكارها ( نه در هدف و اصول) انعطاف به خرج داده و راهبردها و راهكارهاي جديدي را اتخاذ كنند( به اين شرط كه كاملا روشن گردد كه راهبردها و راهكارهاي قبلي كارساز نيست) و نيز در صورت نياز مي طلبد كه در راستاي رسيدن به اهداف خود، ارتباطاتي خاص را برقراركنند ( كه قبلا توصيه نمي شد) كه براي برقراري اين روابط، احتياج به دادن امتيازاتي است،( امتيازاتي كه فقط براي به دست آوردن امتيازاتي مهم تر ناديده انگاشته مي شوند) و يا به تعبيري باج دهند.

در گذشتن از زندگي اي مرفهانه و تحمل سختي ها و نيز در مورد تغيير راهبردها و راهكارها در سيره معصومين عليهم السلام شواهد فراواني داريم:

·        پيامبر و اصحابش براي رسيدن به هدف شان، سه سال شعب ابي طالب را با تمام سختي ها تحمل كردند .

·        پيامبر براي رويارويي با مشركان، با يهوديان مدينه هم پيمان مي شوند.

·    پيامبر براي در امان ماندن از گزند مشركان، به مشركي ديگر پناهنده مي شوند (كه اين، يكي از رسوم عرب بود با توجه به خصوصيات عرب آن زمان)

·        امام حسن عليه السلام با معاويه بيعت مي كند.

·        امام حسين عليه السلام مي بيند كه معويه براي پسرش يزيد از مردم بعت مي گيرد ولي صلح خود را با معاويه نمي شكند.

·    امام حسين عليه السلام در راستاي رسيدن به هدفش، شبي كه حاكم مدينه ( وليد بن عتبة بن ابي سفيان) در دارلامارة از او مي خواهد تا با يزيد بيعت كند مي فرمايد: شخصي چون من خوب نيست پنهاني با يزيد بيعت كند بايد در حضور مردم با او بيعت كنم. « الامامة و السياسة ج 1 ص 176»  ( اين كلام امام براي رهايي از دست مزدوران يزيد در آن شب بود).

·    هدف امام حسين عليه السلام، خروج بر حكومت و اصلاح امّت جدّش است و در اين راه نمي ترسد كه يزيد فاسق سر اورا از تن جدا كند، بلكه شهادت خود را بستري براي فراهم كردن هدفش مي  داند.

وضعيت كشور ما هم، چنين است؛ اگر فكر كرديم كه انقلاب كرديم تا همه ماشين دار شويم و كسي كيك مان را نربايد و .... همان بهتر كه جاي ديگر را براي زندگي اي بي درد مثل انگليس و پرتغال و هندوانه و ...  برگزينيم؛ چون كار ما دنباله حركت حضرت رسول است كه سه سال در شعب ابي طالب ماند، دنباله كار حضرت زينب است كه براي محقق كردن هدفش تا شام رفت و ... ؛ كشور ما هدف دارد تا آنجا كه برخي از كشورها طرح و هدف ما را برگزيده اند، همه مردم بهاي رسيدن به اين هدف و طرح را مي دهند؛ البته كاملا معقول است كه در برهه اي به مديران خود انتقاد كنند كه اين راهبردها و راهكارها با هدف و طرحي كه در نظر داريم خوانايي ندارد، چنانكه هم اكنون چنين انتقادي به مديران كنوني وارد است؛ پر واضح است كه مردم در اين صورت حاضر نيستند كه هر رنج و دردي را تحمل كنند، چون ترديد دارند كه اين تحمل ها مثمر ثمر واقع شوند.

لازم به ذكر است كه نقد ِ يك حركت از اين زاويه، منجر به تلاش براي اصلاح ميشود ولي نقد ِ يك حركت از اين زاويه كه « مديران چرا اينچنين مي كنند آمريكا خيالاتي در سر دارد خدا به خير كند  و يا برادر فلان شهيد اشك چشمش مرا كشت و يا اين چه وضعي است كه دوناتم را نتوانستم بخورم و ....  »، در حقيقت همان نِق هايي است كه حضرت علي عليه السلام از دست آن به ستوه آمدند؛ كساني كه چنين نقد مي كنند در هر حكومتي، عنصري ناراحت هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 13:23  توسط محمد رضا ملایی  | 

دستان آب

       کوتاه

          که راهِ بی نهایت عطش را

              دوید

                   و تشنه باز گشت.

 هنوز دستان رود

                      تشنه می دود ...

               3/خرداد/1383 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 19:14  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

باز محرم شد و شور حسینی همه جا را فرا گرفته است. به هر کوی و برزنی قدم می گزاری پرچم های عزا بر پاست، ایستگاه های صلواتی به راه است و نوای نوحه بلند. چه شور برنگیز و هیجان آفرین و درد ناک. دردناک از بابی که نمی دانم آیا به میزانی که به شور حسینی می پردازیم به شعور و شناخت حسینی و عاشورایی اهمیت می دهیم یا خیر؟ روزی در کتاب " سرود جهشها" که بیش از چهل سال پیش نوشته شده است چنین می خواندم« ای وای اگر در چنین روزگارانی آنان که خود را مبلّغ دین و شناساننده حسین(ع) می دانند، از این امور آگاه نباشند، یا مردم را آگاه نسازند...» و هنز پس چهل سال این ای وای پا برجاست و نمی دانم در کدام روزگار و کدام ملت می خواهد این غصه بر طرف گردد. امروز می نگرم که حسین در دستان عده ای کم شناخت از مذهب و نا آشنا با شور تحول بخش و شناخت انقلاب آفرین عاشورا  است و آنان هر شعر سخیف و کم محتوایی را به صرف آهنگین بودن آن می خوانند و آن هم چه آهنگهایی که نه در شان عزای حسین بلکه در شان بسیاری از مجالس نیز نیست. سالی پیش در سخنرانی که از سیمای جمهوری اسلامی پخش می شد و یکی از این آقایان اهل منبر شنیدم که می گفت: « عاشورا شناخت نمی خواهد ببین دلت چی میگه» و ای وای که بر منبر اسلام بنشینی و شناخت ندهی. این است غصه درد ناک حسین که اگر کوفیان تن او را به شمشیر زدند شیعیانی نا آگاه اندیشه او را به شمشیر زدند.

 

و اکنون برای آن که تنها انتقاد نکرده باشم می خواهم طرحی برای عزای شور آفرین تحول بخش و شناخت آفرین ارائه دهم ....

ادامه  دارد....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 13:43  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

                           

         ... انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی

دستگاه خلافت برای رسیدن به "هذه الُلماظة" ــ حکومت (تکه گوشت باقی مانده در لای دندان) به تعبیر امام حسین: ‌‌ألا حرُِِّ یدع هذه اللماظة لاهلها؟!ــ سه جانبه، براندازی نمود:

۱. شکستن ابُّهَّت و شخصیت پیامبر؛ ۲. کسب اعتبار (وِجهه) برای خلفای بعد وی؛ ۳. تخریب چهره اسلام در اعتقاد و عمل.

بکم: در برهم زدن شخصیت پیامبر، البته رد پایشان دیدنیست. به داستانهای زیر  توجه کنید! به تمامه نقل کتب معتبر اهل سنت است. آنچه در پی آمده، نمونه هائی از مورد اول (یعنی شکستن بعد علمی و شخصیتی پیامبر) اند:

اثبات ناآشنا بودن پیامبر با امور دنیوی: پیامبر به جمعی از گرد افشانان به نخلهای مدینه می گوید: گرد افشانی نکنید تا خرمایتان بهتر شود! آن سال، خرمای مدینه خراب شد و به فروش نرفت. پیامبر که شنید، گفت: شما به کارهای دنیوی از من آگاه ترید! (صحیح مسلم ۷/۹۵؛ مسند احمد۱/ ۱۶۲) واضح است نقل و بازگوئی چنین داستانی، گشودن خط سیری بود تا در تعیین خلفا و سیاست ورزی و حکومت مردم بر مردم، سقیفه، دور از ذهن نبوده و  به بار نشیند. 

فراموشی آیات قرآن: پیامبر در مسجد، آیاتی از قرآن را می شنود و می فرماید: خدا رحمتش کند! این مرا یاد آیاتی انداخت که به کلی فراموش کرده بودم و از فلان سوره آنرا جا می انداختم. ( صحیح بخاری۶/۱۹۳چ بولاق؛ مسلم۲/۱۹۰چ قاهره؛ مسند احمد۶/۶۲.)

فراموشی رکعات نماز: شب هنگام در نماز جماعت، سلام پیامبر در رکعت دوم، همگان را به تعجب واداشت. ذوالیدین که می پرسد،  پیامبر از دیگر صحابه جویا می شوند و بعد رکعات فوت شده را به جا آورده، سلام می دهد. (صحیح بخاری، ۱/۶۶؛ مسند احمد۲/۲۳۴)

جنابت و جماعت: ملت، صف بسته برای جماعت؛ اما پیامبر یادش می آید که جُنب است. امر به انتظار می کند و سپس در حالیکه از سرش قطرات آب جاریست اندر محراب می شود. (صحیح بخاری۱/۴۲؛ مسند احمد۲/۳۳۹)

تماشای رقص حبشیان، عایشه بغل کنان در مسجد: عایشه می گوید: عید (قربان/عرفه) بود و چند حبشی به رسم خود در مسجد به رقص بودند.  پیامبر در رسید: آیا مایلی تماشا کنی؟ گفتم: آری.  پیامبر مرا به دوش گرفت در حالی که صورت من بر گونه او بود.  پیامبر مکرر می فرمود : ای حبشی زادگان! ادامه دهید! (صحیح مسلم۳/۲۲چ قاهره، باب صلاة العیدین، باب الرخصه فی اللعب الذی لا معصیة له، )  

جنبه های دوم (کسب وِجهه و اعتبار برای خلفای بعدی) و  سوم (تخریب چهره اسلام در اعتقاد و عمل)، هم، داستان های غم انگیزی دارند که بینش ما را نسبت به حرارت و حرّیت امام حسین(ع) در پاسداشت و اصلاحِ امت جدش به واکُنش می خواند...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 12:54  توسط مهدی قاسمی  | 

آشفتگی وضعیت بغرنج « مدرنیزاسیون» ، دست از سر هیچ جنبنده ی حاضری برنخواهد داشت.حتی سویه ها و تحلیلها که به ظاهر،دور از صحنه اند دستخوش «بی سامانی» می شوند.در جامعه ی چهل پاره ی آخرزمانی نه تنها ،آدمها که عالمها هم فرّار،سوراخ و لیز می شوند.سنّت ،سالهایی داشت.روزگاری بود.غم ،گریه داشت و شادی،دست افشانی.اما اینک، که حتی اینکی نمانده و شاید باید با نسبت از « حال» دم زد،چه؟ازدحام و تراکم فزاینده – کاهنده ی « هوی » ،مکانت شریف « هو » را تنگ کرده است.به عنوان نمونه به ادبیات،موسیقی،رسوم و فرهنگهای آیینی محرّم بنگرید.ساخت و بافتی مکمّل،درهم تنیده و یکدست.شاعر، نوحه خوان ، میاندار ، بانی، منبری،آبدارچی،مستمع،نقّال،سقّا و همه و همه در اضلاع و لایه های هرمی دل نشین و خردپذیر به تکلیف خود،عاشقانه می پرداختند.اما اینکِ بی ثبات ،چه؟آشفتگی و ابتذال شعرهای درپیتی،آهنگهای بی اصالت،خواننده های بی موطن،ویژگیهای اخلاقی زننده ی درون – هیئتی،نامعلومی منبع ارتزاق،شغل سازی در محدوده ای که همه چیز قداست داشت و وظیفه بود و حتی آزار همسایگان با اکوچنگهایی که اصالتا برای دانس در کاباره یا شو در استودیو ساخته شده نشانه های این آشفتگی و به هم ریختگی است.مدرنیزه کردن (کاشتن اجباری تخمهای نامتناسب در زمین های بیگانه) ،رنگ دیگر همان نفاق و اعوجاج را بازنمایی می کند.برای اینکه ریزتر بدانید :به این تحلیل و ذوق زدگی گزارشگر کم سواد رادیوی هرزه نگار فردا(که سال شهادت امام(ع) را 51 می داند) از اوضاع آشفته ی مداحی – موسیقی محرم در ایران زوم کنید:

www.radiofarda.com/Article/2007/01/23/f2_Electronic-music-Remembrance-of-uharram.html

کیوان حسینی تحت عنوان « امام حسین با ذوالفقار ابروهاش» با اشاره به پررنگی تقلید از ملودی های رقص آور موسیقی الکترونیک در آثار تولید شده در این سالها برای سوگ محرم از سوی دی جی ها و مداحان ناتوان و ملول از آفرینش خودمانی و هیجان کارناوالی دختر وپسرها در خیابانها در محرم،همچون اوضاع این وضعیت، تحلیلی تناقض نما ارائه می دهد.به راستی ما در خرده فرهنگهای خود تا بدین ساحت نیازمند به توحّش هیجان برانگیز « انسان غربی» بوده ایم؟این السّنه؟این الفطره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 18:22  توسط علیرضا مازاریان  | 

اسطوره، ذهنیت، واقعیتارائه تعریف کامل از اسطوره که در بر گیرنده مفاهیم آن باشد کار آسانی نیست. اسطوره را باید داستان و سرگذشت (مینوی) دانست که معمولا شرح عمل ، عقیده ، نهاد یا پدیده ای طبیعی است به صورت فراسوی که دست کم بخشی از آن از سنتها و روایتها گرفته شده و با آئینها و عقائد دینی پیوندی ناگسستنی دارد. شخصیتهای اسطوره راموجودات ما فوق طبیعی تشکیل می دهند و همواره هالی ای از تقدس ، قهرمانهای مثبت آن را فرا گرفته است . اسطوره نیمه تاریخی عبارت است از تحول و تکامل حوادث و وقایع ابتدایی و همچنین شرح کارهای فوق العاده ای که به دست آدمیان زورمند انجام گرفته و اندک اندک شاخ و برگ یافته و به صورت داستانهایی پر از عجائب و غرائب در آمده اند و به تدریج هاله ای از تقدس دینی به دور آنها حلقه زده و جنبه الوهیت پیدا کرده اند.

اسطوره چنان قصه ای است که ناظر به توجیه واقعیات طبیعی از طریق تبیین رابطه موهوم بین آنها با قوای ما فوق طبیعی منظور می شود از این روست که انسان و حیوان دنیای اسطوره هم هرگز عین انسان و حیوان طبیعی و مربوط به عالم تاریخ نیست. در احوال آنها مرز بین تاریخ و افسانه چنان در تحول است که گاه یک انسان تاریخی و متعلق به زمان عینی ـ زمان محدود ، متعین و قابل تجربه ـ تبدیل به موجودی اسطوره ای و متعلق به زمان ذهنی ـ زمان نامحدود و متصل وابدی ـ می گردد و در توجیه پیدایش پدیده ها و آیینها و در تبیین ادوار و دگرگونیها نقشی پیدا می کندکه با نقش نیروهای تشخص یافته ماورای طبیعت تفاوتی ندارد. از اینجا ست که دراسطوره دنیای عینی و ذهنی به هم می آمیزد . زمان واقع عینیت خود را از دست می دهد و به زمان ذهنی تبدل می یابد . آلهه به صورت انسان در می آید و انسان قدرتهای غیر عینی را که اسطوره به حوادث مینوی ـ مافوق طبیعی اما مورد اعتقاد ـ منسوب می دارد از خود نشان می دهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:46  توسط محمد صادقیان  | 

حقیقتا قصدم این نبود که اولین نگاره ام این باشد.البته بد هم نیست ولی خوب...
گاهی آدم حالش از این وبگردی به هم می خوره.از بس وب های هم شکل و آدمای هم قد زیادند.بعد تو هر موضوعی که بگردی یک هوا بیشتر نیست.خصوصا تو این وبلاگهای اهالی فرهنگ.خودپروری مقوله ای اساسی است.یعنی اگه الآن تو دولتی،جایی بودیم دائم یا یقه رفقامان را می گرفتیم که بابا نگاه کن ما خیلی بزرگیم،می فهمیم.اصلا غیر از ما چند نفر فهمیده تو جامعه هست؟همه غلط میکنند.در برابر ما.اما...فعلا که وبلاگنویسم.
یا طوری دیگر.دستی برپیشانی می گذاشتیم و قلمی روی کاغذ.درکنار فنجان قهوه و کمی دود سیگار.گاهی،کبوتری هم روی دست به نشانه صلح جویی،دانه می دادیم.با عکس.بعد می نوشتیم:

در مزار شهیدان
                    هنوز
خطیبان حرفه ای در خوابند
حفره های معلق فریادها
                                در هوا
                     خالی است
و گلگون کفنان
                     به خستگی
در گور
                    گرده تعویض می کنند.

نکبت خواهی و نکبت جویی،رسالت بعضی مردم نمایان است.یک قرنی است،که این است.شاید بیش.
مادران ایران،گویی میلادی جز نکبت ندارند. ــ از باور اینان ــ بچگانی کودن،نه زمان دانند و نه جهان باور.

حالا هی غصه می خوریم.از شدت مصیبت این دیار.بر آنیم معلمی کنیم فرزندان میهن را.یک معلمی ساده،در کلبه ای ،رو به جنگلی یادریاچه ای،تنها،با نوای سباستیان باخ.و پر از شعر سپید.آزاد.
احساس این است که تنهاییم ما،که کودکان پا برهنه پشت کوهها را یافته ایم.حسی نوستالوژیک از این بابت حلاوت هر روزمان باد.قرار است به یاریشان برویم.بیست و چند سالی است.اگر این پایان نامه های لعنتی ارشد و دکتری بگذارد.کلاس ادونس هم که تعطیلی بردار نیست.
باید رفت ای یار دبستانی من .تا شست این نکبت جمهوری...
فردا خواهم کوچید.با عزمی دگر
                                        خواهم رفت
        بعد از پایان کنفرانس "نقد عقل مدرن" در آمفی تاتر دانشکده. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:28  توسط بهمن دهستانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 0:52  توسط سردبیر  | 

تحليل سليقه ها و اينكه اين سليقه از چه منشأ و منبعي ارتزاق مي شود بسيار پيچيده است.

به نظر مي رسد كه افراد در تعامل با اشياء و وقايع، با ابراز سليقه ‌خويش، زيبايي شناسي خود را آشكار نموده و حكمي نهايي صادر مي كنند كه در اين صدور حكم،  قدرت انتخاب وجود ندارد، بلكه انتخابش در روي آوردن به مقتضيات چنين ذائقه اي است تا آنجا كه مي توان گفت اين شخص كه در اين محيط (فلان محيط) زيسته و با اين امور (فلان امور) انس گرفته غير از چنين سليقه اي را در مواجهه با فلان مسأله، از خود بروز نمي دهد.

اين تحليل در سطح كلان از مصاديق فراواني بهره ميبرد؛ به عنوان مثال آنانكه شرّ را (مثل زلزله) استدلالي بر مقيد بودن ِ قدرتِ خداوندِ خير خواه، و يا مقيد بودن ِ خير خواهي ِ خداوندِ قادر مي دانند، (اگر خدا قادر مطلق بود جلوي اين شرّ را مي گرفت؛ حال كه نگرفته يا قادر مطلق نيست و يا اگر هست خير خواه مطلق نيست) در مواجهه با آتش گرفتن جنگلي و زنده زنده سوزانده شدن بچه آهويي، نتيجه ي استدلال شر، به ذهن شان خطور ميكند؛ چرا؟ چون شر را در محيطي خاص، با ادبياتي خاص، استدلالهايي خاص و با روش تفكري خاص فرا گرفته است؛ ولي آنكه در درون آتشي سهمگين، ذبحي عظيم را پيش چشمان خود مي بيند و در اولين مواجهه با آن نداي « الّلهمّ تقبّل منّا هذا القربان» سر داده و پس از آن در دالان هاي سنگين غربت و تنهايي، زمزمه « ما رأيتُ الاّ جميلا» از او شنيده مي شود گويا شرّي نديده و خيري تجربه ناپذير را گذرانده است. تلقي او از شر چيست؟ چه كسي مي تواند زيبايي شناسي او را تحليل كند و حتي تحمل نمايد؟ آبشخور ذائقه اش كجاست؟ مقتضيات اين نگاه كدامند؟

تتمة : و يوجد تسرّي هذا التفاوت في النظر الي جميع الاحوالات الشخصيّة حتي في حلق الّحية و ابقاءها؛ فتأمّل و لا تغفل.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 8:14  توسط محمد رضا ملایی  | 

داستان حسین (ع) جمع اضداد است. داستانی تکراری اما بدون تکرار. غیر ممل، جذاب، با طرفدارانی سینه چاک، همراه با هیجانی بی یایان. همیشه تازه همیشه حاضر همیشه تأثیر گذار. ممکن نیست نامش را بشنوی و از کنارش بی تفاوت بگذری. قهرمان همه . فرقی نمی کند اهل کجایی. فارسی یاعربی، ترکی یا کردی، بلوچی یا ترکمن یا... همه و همه در کنار هم فریاد می زنند و او را می خوانند. قهرمان خود را. او را که امروز اسطوره شده است و همه می کوشند تا اسطوره خود را آنطوری که دوست دارند به دیگران بشناسانند. مسابقه ای بی یایان شده است. هر کس سعی می کند قهرمانش را بهتر از دیگران معرفی کرده و فخر این تعریف را به دیگری بفروشد. کم کم می بینی که دعوا بالا گرفته و اصل ماجرا به فراموشی سیرده می شود و تنها چیزی که می ماند مسیحی است که آمده تا با شهادتش گناه امت را ببخشد و شفیع روز قیامت شود و یا قطبی است که صوفیان در گرد او سماع صوفیانه کرده این بار به جای " هو " کشیدن " هو سین" گویان سماع می کنند. و تو می بینی که جنازه حسین هنوز در میانه میدان افتاده است . تنها ... غریب... بی یاور...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:30  توسط محمد صادقیان  | 

 

  تمامی  جنگل

               برجنازة خورشید

                              نماز می خواند؛

  ولی زخیل درختان        

                            ـ به رغم باور باد ـ

            در این نماز جماعت،

                            یکی به سجده نخواهد نهاد

                                                          سر بر خاک! 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:15  توسط سردبیر  | 

ای بلند

آسمان برای دیدنت

       قد بلندی کرد

و خورشید آسمان را

            بالا رفت

    اما

      تو را هم ندید.

       .....................

غم

  حادثه شد

       حادثه، اقیانوس

اقیانوس

   موج شد

      موج در پیشگاه تو

                   خرد شد

                    خرد تر از خرد

                              قطره

قطره جوشید

        چشمه شد

                    جاری

سبز کرد

      سبز سرخ

      سبز تر از سرخ 

            و سرخ تر از سبز

       .............................

آه ای بلند

      ای بلند تر از بلند

                     ای زینب

                           بهمن/ 84     

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:8  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

ابجد، یعنی نوشتن از روی حساب و کتاب...

آن وقتها که ابجد می دانستیم، هنگام نوشتن، ابتدا ارزش عددی حروفش را حساب می کردیم:  الف = ۱، ب = ۲ ... ی = ۱۰ و همینطور تا آخر. بعد کلمات و عبارات را می ساختیم.

البته واضح است که این طور نوشتن ـ نوشتن از روی حساب و کتاب ـ با شلختگی و عجله جور در نمی آید و کمی تا قسمتی (!) دشوار است، اما حسنش این است که برای روز حساب آسانتر است، مگر نه؟!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 18:56  توسط سردبیر  |